تبليغاتX
دنیا بازار








دنیا بازار

فبای آلاء ربکما تکذبان...

دست تو، دست مرا مينوازد
چشم من اما
از آينه
گرم چشمان اوست
اويي که خود آينه اي دارد وُ
نگاهي
مسحور چشماني در پشت سر...
.
.
اينبار هم تو خواهي بُرد
بي آنکه در اين بازي به حساب بيايي
بي آنکه نگران اين ثانيه شمار لعنتي قرمز باشي
که صد شماره را قورت داد و حالا6...
5...4...3... .
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:48 توسط محمد مهدی بلوچیان|



تیر اش رابه جا می نشاند:
"بچه هایم خجالت می کشند بقیه بدانند مادرشان کارگری می کند."
.
سکوت می ماند برای تلخی تَه حرفی که من سرش را باز کرده بودم
زندگی اش می شکند
خورد می شود در جمله ها
در واژه ها
می شود کلام موسیقی بی کلامی که
سیال لحظات ماشین است.
باران سریعتر می بارد
و من نمی فهمم کی به ایستگاه می رسیم
پیاده می شود.
خودش و تمام دغدغه هایش
پیاده می شوند...
من اما سریع برمیگردم
تا این چند کلام را بنویسم
تا خالی شوم؛ مثل تمام این دنیا...

.
.
.
هاه!
باید تمام آن زن راخلاصه کنم در نوشتن خودم وُ
خواندن شما..
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:45 توسط محمد مهدی بلوچیان|



دوست دارم دخترها را!!!
.
آن دسته ی سیاه و و بد صدا و نا موزون شان را...
که صد سال هم اگر تنها بمانند
ذره ای از غرور و معصومیت و وجودشان را
به نگاهی و کلامی نمی فروشند...
.
دوست دارم پسرها را!!!
.
آن دسته ی دراز و بد قواره و پرمویشان را...
که تمام دنیا را اگر بدهی
گوشه ای از مردانگی و شخصیت و روح شان را
به نازی و غمزه ای نمی بازند...
.
دوست دارم انسانها را!!!
.
آن دسته ای که مردم هر روز از کنارشان، بی تفاوت می گذرند وُ
اگر نگاهی بهشان بیندازند، شاید
پشت چشمی نازک کنند و نیش خندی بزنند
اما
آنها هنوز
با تصویرشان در آینه شاد می شوند
با مرور زندگی شان آرام میگیرند
و در حضور پروردگارشان
سرمست
به داشتن تمام داده هایش
افتخار می کنند...
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 21:31 توسط محمد مهدی بلوچیان|



به سقف می کوبدم این تلاطم ها

به دیوارها

این آرام دریای توست...

هجمه ی این آرامش را

من می دانم و این اتاق

وقتی از تو جاری میشود وُ

من را از زمین می کند وُ

ارتفاع اتاق را می نوردد

وقتی اختیار نفس هایم از کف میرود...

 ....

دیگر چیدمان این نفس ها را

مقصدی نیست

جز آوارگی واژه هایی هرزه

جمله هایی بی ترتیب

و لرزش صدایی که

عربده های ناچاری ام را

در کرنا میکند

 ....

این دستگاه موهای تو را نمی زند...

این موهای تو نیست

که بر دستم میلغرد و بر زمین میریزد

اشک های خشکیده ی من است

که جاری دریای ات را

تابه زیرگلویم بالا میکشد وُ

سرم را به سقف می کوبد

 ....

درب که باز می شود

بخشی از وجودم

سوار بر موجی کوچک از دریای ات

به بیرون میگریزد

خودش را بزدلانه جمع میکند

درب را

به تو و دریایی که هنوز

این بخش جامانده ی من را رها نکرده

فشار می دهد

فشار می دهد

فشار می دهد

سیال وحشی غم هایت پیروز این تقابل است

دریایی در توست زن...

پشت هیچ دربی نمی توانش گذاشت.

 

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 11:6 توسط محمد مهدی بلوچیان|



از دغدغه هایش میگوید
از آن چیزهایی که قرار نیست بفهمم
من اما کلمات این ترانه را برای او مرور میکنم.
برای اویی که در ذهنم دارمش
نه درکنارم
اویی که هزار حرف ناگفته برایش دارم ولی
همیشه از سکوتم خسته است

جای شانه ام بر این دیوار سکوت مانده
من اما هنوز از فروریختن اش عاجزم...
.
.
چه دنیای گازخورده ای داریم ما انسانها
همیشه باید حسرت یک تکه ی نداشته بر دلهایمان بماند...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 21:44 توسط محمد مهدی بلوچیان|



نور آزارم می دهد، روز آزارم می دهد، روزی که قرار است عزیزترین کس زندگی ام برای آخرین بار موهایش را ببیند آزارم می دهد.

بی قرارم می کند صدای دکتری که پیش چشمانم به او میگوید بعد از درمان، پوست سرت خواهد مرد.صدای التماس پنهان خواهرم که تمام راه های رسیدن به زیبایی قبلی اش رابا دکتر درمیان میگذارد و برای هیچ کدام جوابی امیدوار کننده نمیگیرد.

به بن بست میرسم وقتی فقط من میمانم و او پشت درب اتاق دکتر، جلوی آسانسوری که تا چند لحظه بعد او را با دریایی از نگرانی و من را با دنیایی از استیصال در برمیگیرد. اینجا بن بست کلام است و من بی اختیار در آزادراه ناچاری میرانم.

سرمای شب، پشت درب آسانسور، پایین پله ها انتظارمان را می کشد...

درب که باز می شود سرما میریزد در اندامش، در قلب اش، در نگاهش، دیگر تمام وجودش یخبندان است.

و شب میریزد در من، می پیمایدم، سکوت تاریکش بیش از هرچیز کارساز است. شب خاموشم میکند.

حتی خطی از یک واژه در این سکوت نیست، بن بست همچنان برقرار است، حتی در فشاری که دستم، در ماشین، وقتی او کنارم نشسته است به دستش می آورد.

گوش هایش تیز است اینروزها، تقلایم بی فایده است، دیگر وجود من و گوش او پر شده از فریاد استیصال این دستها...


دعایش کنید لطفا...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 1:2 توسط محمد مهدی بلوچیان



دوست دارم این فصل را
سفیدی می پاشد به تمام دنیا
دنیایی که از رنگارنگی خسته است
از نا همگونی
از پستی و بلندی
نامانندی
.
.
.
دنیا نیاز داشت به این سفید صادق خنک...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 11:47 توسط محمد مهدی بلوچیان|



چند قدم پیشتر آغاز شد

 زندگی و تاریکی موهم پر رمز و رازش...

یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهایی ست...

نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 0:21 توسط محمد مهدی بلوچیان



امروز

گور این رابطه را خوب می کنی!

وشاید فردا 

گور این احساس را حتی...

***

زورم به کلنگ ات نمی رسد

سنگ اش را که گذاشتی؛صدایم کن!


مرثیه اش پای من...


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:4 توسط محمد مهدی بلوچیان|



دالان شب هایم جز تو پایانی به خود نمی بینند

به تو ختم می شوند

به تصویر تو

و تصویر تو

به یک سنگ...

***

فاصله از آنجا شروع می شود

از همانجایی که من نشسته ام وُ

تو را آخرین بار آرمیده یافتم...

فاصله ای

که گویی به قدر همان سنگ بود

یا کمی بیشتر...

اما هر چه دویدمش

پایان نیافت

و نمی یابد انگار

خستگی ام را دریاب...

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 10:53 توسط محمد مهدی بلوچیان|




مطالب پيشين
» بازی
» مثل تمام این دنیا...
» این چند انسان باقی مانده
» دریا
» خیال
» بن بست
» زمستان
» تنهایی
» مرثیه ای به بلندای عمر...
» پایان این شب ها...
Design By : ParsSkin.Com